در مبانی نظری سنت چه تحولی صورت گرفت.؟
تجدد سده شانزدهم
هانری هوزر فرانسوی ، این سده را خاستگاه راستین تجدد خوانده و از تجدد سده شانزدهم سخن گفته اند.
بیکن
"با نقادی بت ها به عنوان موانع شناخت درست ،برخی از وجوه بیراهه های تعلیمات 1 را مورد نقادی قرار داد.دانش موانعی بر سر راه خود دارد که بیکن ان ها را بیماری های شناخت می نامد و نخستین ان مطالعه زبان های باستانی و لغت بازی برخی از نمایندگان جنبش نوزایش بود...واژگان تنها تصویرهایی از واقعیت اند ،افتادن در دام محبت واژگان ،اگر حیات عقل و اکتشاف در ان ها نباشد ،جز عشق به تصویری خالی نیست."
دومین بیماری دانش از بیماری نخست بدتر است،زیرا اگر جوهر اشیاء بر زیبایی ظاهری واژگان برتری دارد ،موضوعات پوک و بی حاصل از واژگان پوچ بدترند.بیکنبهگفتهایازپولسرسول اشارهمیگندکه گفته بود:درقلمروکلمات ،ازبدعتهای کفرامیزودر دانشی که به غلط علم خوانده شده است،از امور خلافی اجتناب کن."
ص147
این کلام از نظر بیکن همه اعصار را شامل می شد.زیرا در این کلام ،پولس به دو "نشانه دانش مشکوک و مظنون اشاره کرده است.:نخست بدعت و عجیب بودن واژگان و ،دیگر ،انعطاف ناپذیری در مواضع که ،به ضرورت، مواضع خلافی را وارد میکند،وامور خلافی مجادلات حوزوی سده های میانه.اگرچه چنین مجادلاتی برای تشحیذ ذهن مفید میتواند باشد ،امادرقلمرو واقعیت امر سالمی نیست.
بیکن روش حکمای الهی را که نظریه پردازیهای خود در قلمرو الهیات را جانشین شهادت مبشر کلام الهی می کردند ،عین روش انان در طبیعیات می داند و،ضمن اشاره ای به نظریه بت های خود،حکمت مدرسی را در هر دو حوزه الهیات و طبعیات بت پرست می نامد."
بیکن افزون بر نقادی از خطاها ، به عنوان بیماری های دانش دو اشتباه را نیز مورد بحث قرار داده است که از میل خطاکار ادمی سرچشمه می گیرند ،ولی مانند بیماری های دانش از نظرها پنهان نیستند .نخست افراط میل به نوشته های قدما ، و دیگر علاقه مفرط به نوجویی .
بیکن و جدال 1 و قدما
در جدال میان قدما و متاخرین ،حد وسط مبان افراط و تفریط را می گیرد .نسبت متاخرین و قدما نیز باید از نسبت راه های کوبیده و هموار و راه های نوبنیاد قیاس گرفت ،زیرا ادمی باید خود را به راه های کوبیده برساند و ان گاه که راه را پیدا کرد ،در ان پای پیش بگذارد.با این تلقی از نسبت راه های پشتینیان به راه های نوبنیاد ،بیکن نسبت قدما به متاخرین را بر هم می زند ،زیرا عصر باستان دوره شباب جهان بود ، در حالی که زمانه ما اینک که جهان پیر شده زمان کهن است و نه سده هایی که ما ان ها را با توجه به فاصله ای که از ما دارند ، قدیم می نامیم.
ص ۱۴۹.۱۵۰
"
وانگهی ،این سخن نیز که در دوران جدید هیچ نواوری ممکن نیست و نمی توان چیز نویی یافت که پیشینیان از ان بی بهره بوده اند ،درست نیست.تا زمانی که امری اتفاق نیفتاده باشد ،ادمی از اتفاق افتادن ان در شگفت می شود ،اما ان گاه که اتفاق افتاد ،ادمی در شگفت می شود که چرا پیش از ان اتفاق نیفتاده بود .گفته اند که این پیشداوری در 1 سفر اسکند ر به اسیا نیز رواج داشته است: پیش از تسخیر اسیا همگان ان را امری خطیر و پر مخاطره می دانستند ،اما چون این سختینه به انجام رسید ،تاریخ نویس رمی ،تیتوس لیوییوس ،به ان بهایی ،جز دلیری در خوار شمردن ترس بی مقدار نداد.چنان که از مورد قضایای اقلیدس می توان دریافت ،این سخن در باره امور فکری نیز راست می اید تا زمانی که این قضایا را ثابت نکرده باشند ،شگفت انگیز می نمایند ...اما ان گاه که ثابت شدند ،ذهن ما _به گفته حقوق دانان _با طود عطف به ما سبق ، ان را می پذیرد ،گویی که پیش از ان دانسته بوده ایم."
ص ۱۵۰ همان
هابز:نقادی از سنت در قرن ۱۷
نقادی ازسنت توسط توماس هابز تاثیر مهمی در اندیشه سیاسی گذاشت.نقادی او از نظریه سنت ،در بخش چهارم کتاب لویاتان با عنوان پادشاهی ظلمات امده "ردی بر نظریه رسمی کلیسا با تاکیدی بر اندیشه سیاسی نوبنیاد اوست" ص 150
چهارعلتاصلی ظلمات روحانی
1-تفسیر به رای کتاب مقدس 2-استناد حکمای الهی به افسانه های موجود درشعر دوره جاهلی و جن و پریان باورهای عجوزه ها 3-امیختن کتاب مقدس با ترکیبی از فلسفه بیهوده و نادرست یونانیان و مرده ریگی از دیانت و بويژه ترکیب عهد عتیق و جدید با سنت های دروغین وبی حاصل میداند."
ص151
نقش عامل اول را مهمترمیداند.تفکر هابز در مقابل تفکر رسمی کلیسا و نظریه سنت رسمی کلیسا بود.از دیدگاه اندیشه سیاسی" هابز، با تاکید بر این که پادشاهی الهی تا ظهور عیسی مسیح در اخر الزمان بر روی زمین برقرار نخواهد شد ،ادعای پاپ به خلافت عیسی مسیح را فاقد وجه شرعی و حکومت عرفی را یگانه نظام مشروع می داند."
همان.ص.151
دریافت نو ازالهیات مسیحی
نقادی هابز ،ماننددیگر هواداران اصلاح دینی ،از سنت" بر دریافت نویی از مفاهیم عمده الهیات مسیحی استوار بود.هابز به این نکته اساسی التفات داشت که نظریه غیبت وظهور مجدد عیسی مسیح در اخرالزمان و این که نیابت فرزند خداوند به کسی و نهادی انتقال پیدا نکرده،راه را بر ضرورت حکومت عرف باز کرده است. ادعای کلیسا مبنی بر تحقق پادشاهی الهی در اجتماع امت و این که کلیسا خود را امانتدار و عین تداوم سنت میدانست.در نهایت ،به معنای این بود که خلیفه عیسی مسیح در امور دین و دنیا ولایت مطلقه دارد و هیچ امری ،اعم از دینی ودنیوی ،وجود ندارد که مرجعیت عامه پاپ بر ان شمول نداشته باشد."
ص152
برچسب:
نویسنده: میلاد زارعینیا